من همچنان به عشق تو لبخـــند مي زنم
با قطــــــره هاي اشك تو پيوند مي زنم
باز هم غـــزل به ياد عزيزت شكوفه كرد
دركوچـــــه هاي شب زده ترفند مي زنم
فرياد بي صــــــــداي تو را درك مي كنم
دل را به اين بهـــــانه كه دل كند مي زنم
خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست
حرفـــي كه از زبان تو گفــــتند مي زنم
با ناله هاي شعـــــــر تو من خو گرفته ام
دل را به شـــــوق ديدن تو بنــــد مي زنم
باز هم پري و شعر و غزل را به اين گناه
دل را اسيــر شـعـــــر تو كردند مي زنم
نوشته شده توسط سایه گرگ در جمعه 1386/12/24 ساعت 12:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته هاي پيشين
درباره وبلاگ

درسرزمین عاشقان یک حاکمی بودکه بر مردم حکمرانی می کردناگهان یک روزازروزهاحاکم دستوردادکه قشنگترین گل روی زمین را برایم بیاوریدوتافردا فرصت داریدکه هرکس گل نیاورد بدلیل خیانت دردادگاه عاشقان به حکم بی وفایی در حضور مردم اعدام می شودهمه مردم درپی خوشکل ترین گل روی زمین بوده اندوهرکس به عشق خودگلی را به نزد حاکم آورددرمیان این همه مردم حاکم چشمش به پسری افتاد که یک گل پژمرده دستش بود حاکم از او پرسیدکه ای فرزندم چرااین گل را برایم آوردی،پسر لب به دهان گشود و گفت سرورم هر وقت خواستم گلی را بچینم دلم نیامدگلی را با این طراوت وشادابی وعطر وبویی که دارد را بچینم گفتم این را بگیرم تا نسل خوبان از بین نرود وحاکم به آن پسر گفت که تو بهترین گل روی زمین را برایم هدیه داده ای
>>>>>><<<<<<<<
من هم برایتان بهترینها را آرزومندم تاهمیشه شاداب وسر حال باشی
اسب سفید چرا این همه شتابان تا کی بدون عشق می خواهی بمان
عشق وعاشقی در خوب زیستن نیست ای مــــــــــــــــعشـــوق
بلکه در راست گفتن ودل بســــــتن به عاشــــــق ای مـعشـــوقــــــــ
فهرست اصلي
طراح قالب
POWERED BY
7روز دیگر برای تعیین سرنوشت زندگانی من که یاخوشبخت یا بدبخت کس نداند اشک دلتنگ مرا کس نخواند غم مرا پس از دور می بوسم رنگ وروی تو را
نوشته شده توسط سایه گرگ در یکشنبه 1386/12/12 ساعت 11:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته هاي پيشين
درباره وبلاگ

درسرزمین عاشقان یک حاکمی بودکه بر مردم حکمرانی می کردناگهان یک روزازروزهاحاکم دستوردادکه قشنگترین گل روی زمین را برایم بیاوریدوتافردا فرصت داریدکه هرکس گل نیاورد بدلیل خیانت دردادگاه عاشقان به حکم بی وفایی در حضور مردم اعدام می شودهمه مردم درپی خوشکل ترین گل روی زمین بوده اندوهرکس به عشق خودگلی را به نزد حاکم آورددرمیان این همه مردم حاکم چشمش به پسری افتاد که یک گل پژمرده دستش بود حاکم از او پرسیدکه ای فرزندم چرااین گل را برایم آوردی،پسر لب به دهان گشود و گفت سرورم هر وقت خواستم گلی را بچینم دلم نیامدگلی را با این طراوت وشادابی وعطر وبویی که دارد را بچینم گفتم این را بگیرم تا نسل خوبان از بین نرود وحاکم به آن پسر گفت که تو بهترین گل روی زمین را برایم هدیه داده ای
>>>>>><<<<<<<<
من هم برایتان بهترینها را آرزومندم تاهمیشه شاداب وسر حال باشی
اسب سفید چرا این همه شتابان تا کی بدون عشق می خواهی بمان
عشق وعاشقی در خوب زیستن نیست ای مــــــــــــــــعشـــوق
بلکه در راست گفتن ودل بســــــتن به عاشــــــق ای مـعشـــوقــــــــ
فهرست اصلي
طراح قالب
POWERED BY